نامه‌اى از كوبا: ارنست همينگوى ــ فارسى : ابراهيم گلستان


در سالهايِ 1921 و 22 و 23 ، وضعِ روزگار، از شقاوت و بي‌عدالتي و فساد، به اندازۀ حالا بد بود و حتا بدتر بود ـ ‌اما مقاله‌نويسهاي ما به اندازۀ امروز ملتفت نبودند، يا روزنامه نميخواندند و يا اينكه لازم بود ما در كشور خودمان ورشكست شويم تا اين كه كسي متوجه وضع دنيا بشود.
عيبِ مقاله‌نويسهايِ آن‌وقتِ ما اين بود كه دير شروع كردند سواد پيدا كنند. حالا هم كه ديگر دير است ياد بگيرند كه پيش از اينكه بميرند چه چيز را بايد ياد گرفت. كافي نيست كه آدم خوش‌قلب باشد، و تا حدي كله داشته باشد، و خوش مشرب باشد، و شلوارش شل و ول باشد و دستش به ماشين تحرير روان باشد تا بفهمد كه دنيا چه جور ميچرخد و كي ميچرخاندش ـ كي‌ها فقط بازيگرند، و كي‌ها مالك آن. مقاله‌نويسِ نازنينِ ما هيچوقت اين را ياد نميگيرد زيرا دير به فكر افتاده است و درست هم نميتواند فكر كند.
مثلاً دنيا در سالهاي بعد از جنگ خيلي بيشتر از حالا به انقلاب نزديك بود. در آنروزها ما كه به انقلاب ايمان داشتيم، جويايش بوديم ـ چشم به راهش بوديم، اميدوارش بوديم ـ چون چيزي منطقي بود. اما هر جا كه آمد زهوارش در رفت. مدت درازي من نفهميدم چرا. تا اينكه آخر، سر درآوردم. اگر تاريخ را خوب مطالعه كنيد، ميبينيد انقلاب كمونيستي هيچوقت پيش نميايد مگر اينكه اول يك شكست نظاميِ‌كامل پيدا شود. بايد خودتان باشيد و ببينيد در يك شكستِ نظامي چه اتفاقي ميافتد تا اين را بفهميد. اين يك چيزيست كه آنقدر در يأس از دستگاهي كه سبب اين شكست شده، در خرابي، در به دور انداختن همۀ ضابطه‌ها و ايمانها و وفامنديها كاملست، كه مطلقاً يك شرط لازمست براي رساندن انقلاب. هيچ كشوري براي انقلاب رسيده‌تر از ايتالياي بعد از جنگ نبود. اما انقلاب محكوم به شكست بود. چون كه شكست ايتاليا كامل نبود. چون بعد از عقب‌نشيني كاپورتو، ايتاليا باز جنگيد و در جبهۀ پياوه ـ ‌در ماههاي ژوئن و ژوييۀ 1918 ـ برد. از پياوه، از راه بانك بازرگاني، و بانك اعتبارات، و بازرگانهاي ميلان ـ كه ميخواستند شركتهاي تعاوني سوسياليستي و انجمن شهر ميلان را ، كه سوسياليست بود ، خرد كنند ـ فاشيسم وارد شد.
اين قصۀ درازيست كه جايش اينجا نيست. اما ميرزابنويسهاي انقلابي‌ـ‌ادبيِ امروز ما بهترست يك‌كمي تاريخ معاصر را مطالعه بفرمايند. ولي هيچ تاريخي هم گير نميايد كه از روي امانت نوشته شده باشد. آدم بايد خودش در همام زمانِ وقوع ِ حوادث در جريان بوده باشد تا بعد بتواند خيلي بهتر به آنچه ديده و دنبال كرده تكيه كند ـ و اين طفلكها خيلي دير شروع كردند. چون اين حرفها نه در ماركس گير ميامد نه در انگلس و از روزگار آنها به اين طرف خيلي اتفاقها افتاده.
چيزي كه اين طفلكها لازم دارند ـ اگر بخواهند دراين مسابقه فايق باشند ـ كارهاييست كه بايد پيش از اينها كرده باشند. اسبها را هم بايد خيلي پيش از مسابقه شناخت، خيلي پيش، و بايد بلد بود كه صبح تاريك‌ـ‌روشن پيش از آفتاب، وقتي كه روي اسبها شماره نيست، پرچم رنگي هم نيست، و فقط جل است و بس، آنها را شناخت كه كدامشان كدامند ـ و بايد سرعتشان را با ساعت اندازه گرفت ـ همانوقت، وقتي كه توي تاريكي ميدوانندشان ـ و فهميد كه توانايي تند رفتنشان چه قدرست.
اگر آنهايي را كه براي «نيوريپابليك» و «مانتلي ريويو» سرمقاله مرقوم ميفرمايند به جلسۀ امتحان بكشانند تا بدانند دربارۀ فوت‌وفن، تئوري، نتيجه‌هاي گذشته، و عمل فعلي انقلاب ـ آبخوري كه كرده ميشود نه آبخوري كه خيال كرده ميشده، يا آرزويش ميشود كه كرده شود ـ چه قدر ميدانند، من شك دارم كه دانسته‌هاشان در اين موضوع، يك‌صدم معلومات مربوط به اسب يك آدم متوسطي باشد كه مسابقه‌هاي اسبدواني را دنبال ميكند.
البته يك نويسندۀ آگاه ـ تا وقتي كه زنده است ـ ميتواند با به خود بستن يك آرمان سياسي، براي خودش سابقه مناسبي دست و پا كند، براي اين آرمان كار كند، از اعتقاد به آن يك‌جور حرفه بسازد، و اگر هم اين آرمان موفق شد البته مقام خوبي به دست بياورد. اصلاً سياست يعني كوششِ بدون اجر يا با مزدي براي گذران ـ در آرزوي تاراج درآينده. آدم ميتواند فاشيست باشد يا كمونيست. و اگر دارودسته‌اش به مسند رسيد ميشود سفير شد يا داد دولت كتابش را در يك ميليون نسخه چاپ كند. يا ديگر پاداشهايي كه بروبچه‌ها خوابش را ميبينند. چون بروبچه‌هاي ادبياتي انقلاب حسابي جاه طلبند.
من مدتي در جاهايي زندگي كرده‌ام كه انقلاب از حد سالن و مهماني عصرانه ناشرها، و امضاي قطعنامه‌ها آنورتر رفته است ـ و ديگر ميدانم. خيلي از دوستان من شغلهاي عالي گير آورده‌اند و بعضيهاشان هم در زندانند. اما هيچكدام از اينها به نويسنده به عنوان نويسنده كمك نميكند. مگر اينكه چيزي پيدا كند كه با نوشتنش بر معرفت انساني بيفزايد. و الا مثل هر نويسندۀ ديگري كه توي قبر ميگذارندش تعفن خواهد كرد. جز اينكه ـ‌ به علت بستگيهاي سياسي ـ موقع دفنش برايش بيشتر گل خواهند فرستاد ـ كه بعد هم كمي بيشتر تعفن خواهد كرد.
سخت ترين چيز در دنيا نوشتن نثرِ راست و درست دربارۀ آدمست. اول بايد موضوعت را بداني. بعد بايد بداني چه جور بنويسي. ياد گرفتن هر كدام از اينها يك عمر وقت ميبرد. و هر كس كه سياست را به جاي راه خروج از اين ميان بگيرد دارد تقلب ميكند. اين خيلي آسانست. همۀ راههاي خروج آسانند. و خودِ كار ـ اصلِ كار ـ خيلي سخت. اما بايد كرد. و هر دفعه كه كار را خوب بكني به حسابِ آن آدمها و موضوعها رسيده‌اي و ميدانِ‌ تو به همان اندازه تنگتر شده است.
بروبچه‌ها هم ميگويند موفق باشي ـ و اين خودش كليست. ( مواظب باشيد كه چه جور پس از كارِ اول تشويقتان ميكنند. اما نگذاريد هلتان بدهند به پرولتاريابازي نويسي فقط براي خوشامد منتقدين محترمي كه اخيراً از لحاظ سياسي روشن شده‌اند ـ‌ بخصوص اگر خودتان از پرولتاريا نيستيد. چون پس از گذشتن زمان كوتاهي، اين منتقدين رنگ ديگري ميگيرند و چيز ديگري ميشوند. من ديده‌ام كه اينها خيلي چيزها شده‌اند كه هيچكدامش ميزان نبوده است.)
دربارۀ چيزي كه ميداني بنويس. و درست بنويس و بهشان بگو هر غلطي هم كه دلشان ميخواهد بكنند. اين منتقدين واقعاً خيلي تازه اين كاره شده‌اند و خيلي هم ترسو هستندـ واقعاً. و وقتي از مسكو بهشان همان چيزي را بگويند كه من الان دارم براي شما ميگويم آنوقت قبول ميكنند كه كتاب بايد دربارۀ مردمي باشد كه ميشناسي، كه دوست ميداري، يا بدت ميايد ـ ‌نه دربارۀ مردمي كه درباره‌شان مطالعه ميفرمايي. اگر اين را درست بنويسي، آنوقت كتاب نتايجي را كه بايد بدهد ميدهد.
حالا تا بنويسي ـ و بخصوص ـ چون اينروزها فصل تعطيل هم هست ـ اگر بخواهي كتابي بخواني، از نويسنده‌اي كه دقيقاً ميداند چه كار دارد ميكند و چه مينويسد و چگونه مينويسد و خيلي خوب هم نوشته است، كتابِ « وعدۀ ديدار در سامره» از جان اوهارا را بخوان.
بعد هم اگر وقت بيشتري داشتي كتاب ديگري را بخوان كه اسمش «جنگ و صلح» است به قلم تولستوي. و ببين كه چه جوري از روي تكه‌هاي «انديشه‌هاي سياسي» آن ميپري ـ اگرچه نويسنده وقني كه آنها را مينوشته بي‌شك فكر ميكرده بهترين تكه‌هاي كتابش هستندـ‌ چون ديگر آنها نه درستند و نه مهم ـ‌ اگر اصلا‌ً هم هرگز چيزي بيشتر از مسئلۀ روز بوده‌اند. و ببين چه جور درست و پايدار و مهمند آدمها و اعمال اين كتاب. نگذار كه تو را گول بزنند كه كتاب خوب چه جور بايد باشد. به دليل اينكه امروزه فلان مد رايجست. همۀ كتابهاي خوب از اين جهت به هم شبيه‌اند كه درست‌ترند از آنچه كه شايد واقعاً اتفاق افتاده باشد. و وقتي يكيشان را تا آخر خواندي حس ميكني كه همۀ اينها براي تو اتفاق افتاده بوده و بعدش هم همۀ اينها مال تو ميشود. خوبي و بدي، شور، پشيماني و غم، آدمها و جاها، و اينكه هوا چه جور بود ـ همه.
اگر بتواني خودت را به جايي برساني كه اينها را به مردم بدهي، آنوقت نويسنده‌اي. چون كردنِ اين از همۀ كارها سخت‌ترست. اگر بعدش خواستي اين را ول كني و وارد سياست بشوي، بفرما برو. اما اين، نشانۀ ‌اينست كه تو ميترسي ادامه بدهي و چيزِ ديگري بنويسي. چون كار دارد سخت‌تر ميشود و تو بايد دستِ تنها اين كار را بكني ـ پس تو به فكر ميافتي كار ديگري پيش بگيري كه در آن دوستان و به‌به گويان داشته باشي و جزو دارو دسته‌اي باشي كه دارند سروصدا ميكنند و به جاي اينكه كاري كني كه بايد در آن همۀ زندگيت را صرف چيزي كني كه فقط وقتي ارزش كردن را دارد كه تو آن را بهتر از هر كس و هر وقت ديگر بكني.
آدم بايد هميشه آمادۀ كار كردن بدون كف زدنها باشد. وقتي چيزي تو را به شور انداخت، طرحِ اولِ تو نوشته ميشود. اما هيچكس آن را نميبيند. مگر پس از آنكه تو هي به آن ور بروي تا وقتي كه حس و چشم‌انداز و صداها را به خواننده بتواني منتقل كني و وقتي كار به اينجا رسيد، كلمه‌ها ـ گاهي ـ ديگر وقتي ميخوانيشان، برايت بي‌معني ميشوند چون خيلي آنها را هي خوانده‌اي. وقتي هم كتاب درميايد، تو دست به كار نوشتۀ ديگري شده‌اي و ديگر آن يكي به پشتِ‌ سرت افتاده است و تو حوصلۀ شنيدنش را هم نداري.
اما نه، كتابِ جلد شده‌اش را برميداري و همۀ آن جاهايي را كه ديگر دستشان هم نميتواني بزني، ميبيني. آنوقت همۀ منتقديني كه نميتوانند با كشف تو شهرت به هم بزنند، شروع ميكنند به اميدوار شدن به كسب شهرت از راه پيش‌بيني كردن ناتواني و شكست و خشك شدنِ عموميِ شيرۀ حيات ِ سركار. هيچكدامشان هم آرزويِ‌توفيقِ سركار را نخواهند كرد و اظهارِ اميد نخواهند فرمود كه تو بتواني باز هم بنويسي، مگر اينكه در دسته‌بنديِ آنها باشي. كه در اينصورت همه‌شان دورِ سركار ـ ‌مانندِ ‌دورِ هر كسِ ديگر ـ جمع ميشوند و تو را در رديفِ‌ هومر و بالزاك و زولا (و يك دو نفر ‌قلابي كه در ميانِ‌اين بزرگان ميچپانند ) جا ميدهند، كه البته تو بدونِ ‌اين تمجيدها هم ميتواني خوب نفس بكشي و باشي. تا اينكه بالاخره در جايي ديگر، در زماني ديگر، وقتي كه از كار خسته شده‌اي و دمغ هستي دست ميكني و كتاب را برميداري و ورقش ميزني و جاييش را شروع ميكني به خواندن و يك كمي بعد به زنت ميگويي: «اما اين هم چيزِ خوبيست ها.»
و زنت جواب ميگويد: «من كه هميشه به تو ميگفتم، عزيزم ...» يا شايد هم نشنيده باشد كه چه گفتي و ميگويد: «چه گفتي؟» آنوقت تو ديگر تكرار نميكني.
اما اگر كتاب خوب باشد، دربارۀ چيزي باشد كه تو ميداني، و درست نوشته شده باشد، و وقتي دوباره ميخوانيش ميبيني كه اينها همه‌اش هست، آنوقت ميشود گذاشت كه بروبچه‌ها هرچه ميخواهند زق بزنند ـ و صدايشان صدايِ مطبوعِ دله‌گرگهايِ مفلوكِ شبهايِ خيلي سرد است وقتي كه تويِ برف گير كرده‌اند، و تو، تويِ اتاقي كه خودت ساخته‌اي يا از دسترنجِ خودت داري، نشسته‌اي.








Powered by Blogger